354
بعضی وقتا می خوام یه چیزی بگم یا بنویسم. کمی فکر می کنمو بعد از مدتی منصرف میشم. تقریبا می تونم بگم بیشتر اوقات این حالت رخ میده.حس می کنم یکی از اون آدمای رندم که راجع بهشون گفتم، می خوام سر راهمقرار بگیره. با یک بازه زمانی کیفیت بیشینه.
349
من دوست دارم وقتی نظر کسی رو در مورد چیزی می پرسم خیلی دقیق به جنبه های مختلف نگاه بکنه و اگه اشکالی تو کار می بینه بگه.شاید اولش حس خوبی بهم دست نده اما بعدش به فکر فرو میرم و نهایتا اگه درست گفته باشه کارشو تحسین می کنم.در این مورد، اولش یک کم جا خوردم اما بعدش دیدم حرفاش درسته و باید تصحیح هایی ا...
350
در اینجا، در این لحظه که باید تمام تمرکزم روی این باشه که این کار روتموم بکنم دلم می خواد سرم به کار دیگه ای مشغول باشه. مخصوصاحرف زدن. با کی؟ نمی دونم... .
346
آخرین پست برمی گرده به یک سال پیش در چنین ساعتی.طبیعتا چیزای مختلفی رخ داده اما الان که فکر می کنمچیز خاصی یادم نمیاد.اگه میشد کنترل بیشتری رو روند گذر زمان داشتم بهتر میشد.
347
قبول دارم برای اینکه تو هر موردی به سطح قابل قبولبرسم باید هم کار کرد و هم به خودم زمان بدم.اما برای این کار چه طوری می تونم الان، یک دفعه به سطح قابل قبول برسم ؟
348
نکته هیجان انگیزش اینه که با اینکه می دونی در چهار متری هستیاما سقوطی در کار نیست؛ شناوری.شناور بودن یه حس خیلی خاصه. نمی خوام بهش جنبه فلسفی بدم.فقط جالبه. فقط شناور باشی و آب تو رو با خودش این ور و اون ور ببره.
336
- چه شهراورد خسته کننده ای بود. - برای انجام کارهام باید برنامه خاصی بچینم. فعلا مسیرهای مختلفو امتحان می کنم تا نهایتا یکیو انتخاب بکنم. زمان زود می گذره و یاد گرفتن چیزهای جدید زمان بر هست. و این مسیریه که باید رفت، جالب هم هستش. فقط دوست دارم بدونم قدم بعدیم چیه.
337
شب ، همین طور که زمان می گذره و به لحظه ای که خستگی کم کم خودشو می خواد نشون بده، نزدیک میشم؛ در قسمت آخر از مسیر، دستمو از پنجره ماشین بیرون می برم و جریان هوا رو حس می کنم. برام جالبه.
338
اینکه این شخص همه چیزو با یه عینک خاکستری می بینه برام خسته کنندس. مرغ همسایه غازه توصیفگر افکارش هست. بدبینی با دیدگاه موشکافانه متفاوت هستش.
339
بنده پیر مغانم که ز جهلم برهاند پیر ما هرچه کند عین عنایت باشد
340
قرار بود که دکتر فایل پروسیدینگ رو بنویسه. چند ماهی براش وقت داشتیم. حالا که یک هفته مونده به مهلت نهایی، برگشته میگه خودت بنویس. این کارو انجام میدم. این یک هفته هم می گذره و قطعا پیش خواهم رفت. اما با این رخدادها، اعتبار حرفش کمتر و کمتر میشه.
341
اگه نمی گفت که فردا قرار ملاقات داشته باشیم ترجیح می دادم بمونمو مشغول به کارام بشم. گرچه پرسید می تونید بیاین یا نه؟! می تونستم بگم نه ولی گفتم آره. احتمالا متوجه اون فایلی که فرستادم نشده و می خواد توضیح بدم.
342
همون طور که فکر می کردم چند تا سوال داشت که زیاد مهم هم نبود. تو این برهه من زمانمو بیشتر احتیاج دارم.
343
زیاد پیش نرفتم. امیدوارم تا فردا تموم بشه. خوبیه کار اینه که یه تصویری از مراحلی که می خوام پیش برم تو ذهنم دارم و نیاز نیست که حداقل برای این قسمت وقت بذارم. البته روند و فرآیند جالبیه اما تموم شدنش مهم تره.
344
زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم
345
یه چند ساعتی وقت دارم تا تمومش بکنم. امیدوارم که خوب پیش بره. وقت اون ها که پر شد اما وقت من تلف شد. در حالی که می تونستم بهتر استفاده بکنم.
324
گاهی اوقات اگه فرصتی که در اختیار داری از دست بدی ممکنه که دیگه زمانی برای جبران پیدا نکنی. پرسپولیس نیمه اول خوب بازی نکرد و نتیجه این چیزی شد که دیدیم. بازی بعدی می بریمشون.
325
کم کم سال 96 هم داره تموم میشه. نمی دونم اهل دو دو تا چهارتا کردن هستی یا نه! ببینی امسال چه طوری گذشت؟ به خودی خود شاید فایده نداشته باشه مگه اینکه بخوای از یه سری رخدادها درس بگیری. وقتی برمی گردم به سمت خونه پیاده رو ها تقریبا شلوغه. احتمالا مردم تو این زمان باقی مانده تا سال نو، کارهای باقی موند...
326
چهارشنبه سوری مثل نمایشگاهی می مونه که شرکت کنندگان آخرین دستاوردهای انفجاری خودشونو در معرض نمایش قرار میدن.
327
یا مقلب القلوب و الابصار یا مدبر اللیل و النهار یا محول الحول و الاحوال حول حالنا الی احسن الحال